![]() |
![]() |
|
| می خواهم باورم را به باوری بسپارم تا خدا را در رویاهایم باور کنم |
|
گاهی میان رفتن و ماندن
گاهی در برزخ بودن و نبودن گاهی میان آب و آتش قدمهایی بیش فاصله نیست گاهی در حسرت دیدن شراب ناب هستی قدمهایی بیش فاصله نیست گاهی در دور شدن از آتش دوزخ تا رسیدن به نقطه صفر مرزی قدمهایی بیش فاصله نیست گاهی میان خنده های بهشتیان و گریه های دوزخیان قدمهایی بیش فاصله نیست گاهی تا رسیدن به آن شراب ناب عالم بالا یا رسیدن به آتش آن آدم طماع قدمهایی بیش فاصله نیست گاهی می شود قدمهایی برداشت و دور شد از أن آتش و برای خود گلستان ساخت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:29 توسط آزاده |
|
|
باز دستانم را به سوی آسمان رنگ به رنگ آفریدگارم
دراز کرده ام گرچه آسمان آبی است ولی برایم تداعی کننده تمام رنگهاست زیباتر آنکه سجاده ام را زیر این پهنه بی کران پهن کرده ام چه حس ناتمامی است سخن گفتن با کسی که می دانی تو را بی هیچ دلیل دوست می دارد نه مثل ما که برای دوست داشتن منتظر بهانه هستیم وقتی که با او از دلتنگی ام حرف می زنم برایش از رسم ناخوشایند زمانه می گویم او در برابر تمام این حرفها یک چیز به من هدیه می دهد آن هدیه آرامش است حالا وقتی که می خواهم سجاده ام را جمع کنم باز دلم برای این لحظه پر می کشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:4 توسط آزاده |
|
|
خداحافظی رسمی است دیرینه
سلامی است که آخر کلام است عشقی است که نهایت دوست داشتن است سرسبزی است که به خزان می رود آب روانی است که به کران می رود آواز کسی است که از میان می رود آفتابی است که سایه ایی بر آن نهان می شود گلی است که به گلزار می رود خداحافظی رسمی است دیرینه لحظه ایی است که اول و آخر خط است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 11:15 توسط آزاده |
|
|
نفسهایم در سینه حبس شده است
ابرهای پاییزی مدام می گیریند آسمان را که می بینم یاد خود می افتم آسمان نیز مانند من دلش گرفته نمی دانم آسمان هم گاهی با خود قهر می کند یا خود را تنبیه می کند با اینکه او نیز مانند من دلش از دنیا گرفته ولی من وقتی به او خیره می شوم به آرامش عجیبی دست پیدا می کنم خیلی دوست دارم بدانم او نیز با دیدن ما انسانهای...... به چنین احساسی دست پیدا می کند یا نه؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:26 توسط آزاده |
|
|
دیشب در خواب دیدم
عاشقانه ایی را که در انتظار اویم عاشقانه ایی که آشیان حضرت دوست است نمی دانم چگونه به آنجا رفته بودم روحم پر کشیده بود به جایی که من لایق او نیستم ولی همیشه بدنبالش هستم آرزویم این است که جز در خواب در جایی که نامش واقعیت است آنجا راببینم هر چه تلاش می کنم موفق نمی شوم می دانم که هنوز آماده نشده ام می دانم که هنوز وجودم پر است از لکه های تیره می دانم که می توانم با توانم به آنجا برسم و بالاتر از همه می دانم اگر خود او بخواهد به هیچ کدام از اینها نیاز ندارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:53 توسط آزاده |
|
|
یه ظهر نسبتنا نمناک پاییزی
چشامو بسته بودم از دنیا خسته بودم تو فکر کار دنیا بودم نمی دونم یه هو چرا اینطور شد آسمون یه دفعه رو سرم هوار شد قطره های بارون تو آسمون که تا چند دقیقه پیش واسم چشمک می زدند الان دونه دونه اشکامو درمیارن خدا جون گله که نمی شه کرد تقدیر واسم رقم زده ولی ازت می خوام جای خوب نصیب کنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 14:11 توسط آزاده |
|
|
آسمان و زمین را گفته اند حرکت کن
لحظه را گفته اند دقیقه شو انسان را گفته اند زندگی کن دریا را گفته اند بی کران باش آتش را گفته اند سوزان باش باران را گفته اند قطره باش آب را گفته اند ساده باش ماه را گفته اند نظاره گر باش همه ی اینها را گفته اند ولی ما چه کرده ایم؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:1 توسط آزاده |
|
|
تو شاپرک های روی گل های باغچه را دیده ایی
تو صداهای حبس شده در شک بودن را شنیده ایی تو ترنم زیبای عاشقی را چشیده ایی تو پرواز در آسمان غبار گرفته ی دلت را تجربه کرده ایی تو ردپای سبز بودن را از پش قفس دیده ایی تو شک های بودن و رفتنت را چگونه معنا می کنی تو چگونه آفتابهای سوزان را برای ادامه انتخاب می کینی تو چگونه جاده های بی سرانجام را برای رسیدنت قدم قدم می روی..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:17 توسط آزاده |
|
|
سلام
خوبید ماه رمضونتون مبارک . من که خیلی خوشحالم که دارم می رم به سفره ی خدای خودم دوست دارم نهایت کارایی رو که می تونم انجام بدم تا خدامم به بهترین صورت ممکن سفره ی خودشو برای من گسترده کنه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:1 توسط آزاده |
|
|
شب بوی ستاره می دهد
آسمان بوی ترانه می دهد دشت های سبز انتظار روشنی را صدا می زنند سو سو های ستاره که گاهی کم اند و گاهی زیاد
دشت های انتظار را به مهمانی آسمان دعوت می کنند صفحه ایی سیاه و سفی اما بر پا و استوار پهنه ایی بی کران اما ساده و صمیمی شب بوی ستاره می دهد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:21 توسط آزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بوی گل را احساس می کنم ، نمی دانم چرا نبودنت را فراموش می کنم ،ساعتهایی است که کنار آمده ام با نبودنی که از آغاز بود.....
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|